تبلیغات
بانک نخبگان و دانش آموختگان عالی شهرستان شوش دانیال (ع) - گفتگو با سردارحشمت حسن زاده (قسمت دوم)

بانک نخبگان و دانش آموختگان عالی شهرستان شوش دانیال (ع)

اولین جلسه‌ای را هم كه با ارتشی‌ها داشتم هیچ موقع فراموش نمی‌كنم. فرمانده تیپ سه و فرماندهان ركن دو، سه و فرمانده گردان‌هایشان همه به نسبت ما سن و سال‌دار و سرهنگ بودند. فرمانده ما هم كه مجید بقایی بود كه چون محاسن داشت ما فكر می‌كردیم خیلی از ما بزرگتر است! جلسه شروع شد و فرمانده ارتشی‌ها قدری راجع به طرح كلی عملیات صحبت كرد. بعد ادامه جلسه محول شد. مجید گفت: حشمت بلند شو و طرحت را را توضیح بده!

من از قبل طرح عملیاتم را آماده كرده بودم اما فكر می‌كردم طرح باید از تهران بیاید به همین خاطر با اشاره به مجید گفتم: من؟!

محید با حالتی ناراحت البته طوری كه بچه‌های ارتش متوجه نشدند گفت: آره دیگه تو!‌ بلند شو!

از یك طرف مجید را خیلی دوست داشتم و دلم می‌خواست از دستورش اطاعت كنم و او را از خودم دلگیر نكنم از طرف دیگر خودم را قد و قوارة این حرف‌ها نمی‌دیدم. در هر حال به امید این كه طرح اصلی از تهران ابلاغ خواهد شد، رفتم و طرحم را توضیح دادم. موقع حرف‌زدن هم كلی اضطراب داشتم. همه‌اش منتظر بودم كلی ایراد از من بگیرند. دو، سه تا سوال راجع به طرح پرسیدند كه به خوبی جوابشان را دادم و قانعشان كردم. بعد هم رفتم و نشستم كنار مجید سرجایم. با یك صلوات طرحم تصویب شد! باورم نمی‌شد. مجید گفت: حشمت چه‌ات شده بود؟ چرا درست توضیح نمی‌دادی؟

گفتم: اگه من می‌دونستم كه قراره طرح من تصویب بشه، خب دقیق‌تر توضیح می‌دادم! تازه این طرح چند جایش هم ایراد داره كه باید اونا رو مرتفع كنم!

گفت: خب، حالا با خیال راحت برو و تغییراتی رو كه لازمه بده. ریش و قیچی دست خودته!

هنوزم باورم نشده بود كه طرحی كه من ریخته بودم، به تصویب رسیده. با این كه یك سال و نیم از شروع جنگ می‌گذشت و من در این مدت از تك‌تیراندازی شروع كرده و تا سمت فرمانده اطلاعات تیپ هم آمده بودم اما...

شب عملیات فتح‌المبین با اینكه در واحد اطلاعات عملیات بودم اما خیلی جاها بی‌سیم به دست گردان‌هایی را كه در مناطق مختلف گیر می‌كردند هدایت می‌كردم. یكی از گردان‌ها در منطقه جنگ گیر كرده بود و هیچ كس نمی‌توانست هدایتش كند چون جایی رفته بود كه دیگر حتی به علی فضلی هم دسترسی نداشت. من به خاطر شناسایی‌هایی كه شب‌های قبل رفته بودم، به آن منطقه اشراف داشتم، به همین خاطر گوشی بی‌‌سیم را گرفتم و به فرمانده گردان گفتم: آقای عزیز، یك لحظه به حرف‌های من گوش بده. ببین، سمت راست را نگاه بكن! الان رودخانه عمدتاً افتاده سمت راست شما. او هم می‌گفت: بله، درسته. گفتم: دست بزن به زمین، الان باید زمین زیر پایت شن باشه، بعضی جاها شن ریز، بعضی جاها هم شن درشت. گفت: بله، زمین شنیه! گفتم: سمت چپ شما یه سینه‌كش خاكریزه و از بالای سر شما تیر داره رد میشه! گفت: آره، بالای سرمون پر از تیره... گفتم: ببین، شما ارتفاعتون نسبت به عراقی‌ها پایینه و نیروهات اصلاً تیر نمی‌خورن. برو جلوتر تا از دور یك پل ببینی. قدری جلوتر رفت اما نتوانست پل را ببیند. گفت: اینجا چیزی نمی‌بینم. گفتم: صبر كن الان گرا می‌دهم تا یك منور برایت شلیك كنند و پل را ببینی. با توپخانه هماهنگ كردم و یك منور زدم. فرمانده گردان خوشحال خبر داد كه پل را دیده. گفتم: الان شما باید پیشروی كنی تا جایی كه پانصدمتر تا پل راه داشته باشی. آن وقت به من خبر بده تا بگویم چه كار كنی!

پانصدمتری پل كه رسیدند گفتم: دست چپت را كه نگاه كنی یك بلندی دو متری می‌بینی كه لبة رودخانه است. گفت: بله، درسته! گفتم: از آن برو بالا، وقتی رسیدی بالا یازده تا تانك‌های عراقی روبرویت هستند اما چون منطقه تاریك است شما نمی‌توانید آن را ببینید. اما به محض این كه شلیك كنی تانك‌ها را كه در صد متری‌ات هستند، می‌بینی...

فرمانده گردان وقتی می‌دید من از پشت بی‌سیم اینقدر روی منطقه اشراف دارم، كلی سر ذوق می‌آمد و امیدوار می‌شد. گفتم: نیروهایت را پخش كن توی دشت و به تانك‌ها شلیك كن همین كار را كرد و با صدای الله‌اكبرش متوجه شدیم كه دارند تانك‌ها را می‌زنند... بعد هم توانستند از معركه‌ای كه گرفتارش شده بودند، نجات پیدا كنند.

بعد از عملیات فتح‌المبین. آمادة عملیات بیت‌المقدس شدیم. در مرحلة اول و دو در همان منطقه عملیاتی فتح‌المبین بودیم اما نیمه‌های اردیبهشت یك هلی‌كوپتر فرستادند دنبالمان كه ما را به منطقه خرمشهر، منتقل كنند. بعد از مرحله آخر عملیات بیت‌المقدس كه به آزادسازی خرمشهر انجامید، ما از پل نو وارد عمل شدیم و حتی تیپ المهدی وارد شهرك ولیعصر(عج) هم شد. بعد از این عملیات بچه‌های تیپ را تقسیم استانی كردند و تیپ المهدی افتاد دست شیرازی‌ها و ما هم كه خوزستانی بودیم از تیپ درآمدیم. بعد از آن یك ماه مسئول اطلاعات عملیات سپاه شوش بودم كه حسن درویش فرستاد دنبالم. از طریق سپاه خوزستان منطقه هشت به سپاه شوش گفتم كه می‌خواهم برای كمك به حسن درویش برای تشكیل تیپ جدید از اینجا بروم. به این ترتیب اولین نفری بودم كه رفتم پیش حسن درویش برای ایجاد تیپ جدید. بعضی از بچه‌ها هم بودند مثل محمود پریشانی، حبیب شمایلی، عبدالعلی بهروزی و ... كه در تیپ هفده قم همراه حسن درویش بودند اما چون از طرف تیپشان آزاد نبودند، نمی‌توانستند سریع خودشان را از آنجا رها كنند و كارهای تیپ جدید را انجام بدهند. حسن درویش از من خواست كه به عنوان معاون در كنارش باشم. من هم با این كه تا آن موقع توی اطلاعات عملیات بودم، چون دلم می‌خواست در حوزه فرماندهی هم تجاربی به دست بیاورم پذیرفتم و شدم معاون فرمانده تیپ. پرس و جوهایمان را شروع كردیم. رفتیم توی تیپ 22 بعثت و احمد باعثی و تعدادی دیگر از بچه‌ها را اصرار كردیم. تیپ هفده قم هم دلش نمی‌خواست بچه‌های خوزستانی‌اش را آزاد كند چون می‌دانست این بچه‌ها. بچه‌های وارد و توجیهی هستند. از این طرف هم خوزستانی‌ها اصرار می‌كردند كه نیروهایشان را از تیپ‌های دیگر به ویژه تیپ 17 قم جمع كند.

شب تولد امام حسن مجتبی(ع) بود. دنبال یك اسم مناسب برای تیپ بودیم. حسن درویش گفت به بركت این شب و صاحبش كه امام مظلومی است اسم تیپ را می‌گذاریم: تیپ 15 امام حسن مجتبی(ع). همگی صلوات فرستادیم و تأییدش كردیم.

اولین عملیاتی كه همراه تیپ شركت كردیم، عملیات محرم بود؛ البته در این عملیات تیپ، جزو نیروهای احتیاط بود. با قرارگاه قدس و احمد غلام‌پور هماهنگ بودیم. در مراحل آخر عملیات محرم وارد عمل شدیم اما محك خاصی نخوردیم و بیش‌تر كار پدافندی كردیم. بعد از عملیات محرم، در عملیات والفجر مقدماتی تیپ امام حسن مجتبی به دوازده گردان و بعدها به شانزده گردان ارتقا پیدا كرد. شرایط طوری شده بود كه به زور می‌توانستیم لجستیك و فرماندهی‌اش را كنترل كنیم. نیروها همه می‌خواستند تكاور باشند، همه می‌خواستند جزو نیروهای حمله كننده باشند، سر و سامان دادنشان در همه واحدهای تیپ كار آسانی نبود. حسن درویش تسلط زیادی روی مسائل تیپ داشت. سخنرانی‌های پرمغزی می‌كرد. تیپ آن روزها به لشكر تبدیل شده بود. یك تیپ زرهی و دوازده گردان پیاده داشتیم. صد تانك و نفربر هم غنیمت گرفته بودیم. فرمانده تیپ زرهی شد شهید افضل. در عملیات والفجر مقدماتی حسن درویش فرمانده لشكر و من جانشینش بودم. فرمانده تیپ‌ها هم حسن سرخه (معاونش محمدپور)، ؟ نهاوندی (معاونش هم سید علی امجد)، عبدالعلی بهروزی (معاونش پرویز رمضانی) و علی‌اكبر افضل بودند.

مسئول توپخانه هم نورا... كریمی بود. آن روزها تیپ امام حسن مجتبی یكی از قوی‌ترین توپخانه‌ها را داشت. با همه این احوالات و والفجر مقدماتی عملیات موفقی نبود. تیپ شهدای زیادی تقدیم جنگ كرد و خیلی از بچه‌ها هم به اسارت رفتند. شاید یكی از دلیل‌های این عدم پیروزی، ضعف ما در انتقال اطلاعات بود. به هر حال نمی‌شد از بچه‌های شهر كوچكی مثل شوش انتظار داشته باشمی كه مثل بچه‌های شهرهای بزرگی مثل تهران و اصفهان صحبت كنند. مثلاً من فكر می‌كردم كه حتماً باید همه‌مان به عراق برسد تا بتوانم بگویم خط كامل شد در حالی كه بعدها فهمیدم به لحاظ توجیهات نظامی زمانی كه اولین سربازم به منطقه مورد نظر رسید، می‌شود گفت آنجا را گرفتیم. اگر همین حالا مكالمات آن روز بی‌سیم‌ها چك شود به راحتی می‌توان گفت كه ما در بسیاری از جناح‌ها پیشروی داشتیم... بعدها هم وقتی می‌بایست می‌رفتیم و از عملكردمان دفاع می‌كردیم نكردیم. آن روزها پیش خودم فكر می‌كردم كه چون برای خدا می‌جنگم لزومی ندارد كه بخواهم بروم و راجع به عملكرد نیروهایم و مشكلاتی كه با آن درگیر بودیم صحبت كنم در حالی كه آنها فرمانده‌مان بودند و حق داشتند راجع به اتفاقاتی كه در عملیات افتاده بدانند. حق داشتند نقاط ضعف و قوت كار را بدانند. حسن درویش هم همین روحیات را داشت منتها با معنویتی بسیار بالاتر از من. گاهی اوقات كه از دست بعضی مسئولین عصبانی می‌شدم و حرف‌هایی می‌زدم حسن ناراحت می‌شدو نمی‌پذیرفت و می‌گفت: این حرف‌ها خوب نیست، جنبه غیب دارد.

مشكلاتمان در والفجر مقدماتی یكی، دو تا نبود. ما حتی برای تأمین آذوقه نیروهایمان مسئله داشتیم. حتی در مسائل لجستیك هم بی‌مشكل نبودیم.

قبل از عملیات خیبر، سپاه و ارتش قرارگاهی تأسیس كرد به نام «قرارگاه ظفر». من گاهی اوقات كه برای شناسایی به آبادان می‌رفتم به قرارگاه ظفر هم سر می‌زدم. یك بار دیدم آقا رحیم یك برگه داد دستم. آن را كه خواندم دیدم نوشته به موجب این حكم شما سمت فرماندهی اطلاعات عملیات قرارگاه ظفر منسوب می‌شوید. با حالتی گلایه‌آمیز به آقا رحیم گفتم: این چه كاری است كه می‌كنید؟! من اینجا نمی‌مونم. می‌خوام برگردم تیپ.

آقا رحیم گفت: مگه من این حكم رو دادم كه به من میگی نمی‌مونی، نگاه كن ببین دستور از طرف كیه!

پای برگه امضای محسن رضایی بود. گفتم: عجب بدبختی‌ای گیر كردیما! آقا جون، من نمی‌مونم!

آقا رحیم هم دوباره حرفش را تكرار كرد كه برو به خودشان بگو! اصلاً دو، سه روز وایسا بعد برو بگو نمی‌تونی بمونی. همین حالا بگی نمی‌مونم خب از دستت ناراحت میشن!

دیدم راست می‌گوید. تصمیم گرفتم چند روز بمانم. دو، سه روز اندم و بعد برای یك ماه برگشتم تیپ! آقا محسن هم وقتی دید دل نمی‌دهم خدابیامروز احمد سوداگر را به عنوان مسئول جدید معرفی كرد. من هم شدم معاونش!

در عملیات خیبر حسن درویش رفته بود قرارگاه نجف و در كنار احمد غلام‌پور و بقیه بچه‌ها بود. من هم مسئول اطلاعات عملیات بودم و با عبدالعلی بهروزی اخت شده بودم. شهید بهروزی خیلی خوب با شهید غلامی ارتباط برقرار می‌كرد و كارهایمان خیلی خوب جفت و جور می‌شد. بعد از عملیات خیبر عبدالله نورانی را فرستادند تیپ و بدون این كه معرفی‌اش كنند خواستند تا كنارم بماند و راه بیفتد. عبدالله بچه مخلص و كار درستی بود كه خیلی زود با من صمیمی شد و وقتی از او خواستند بیاید جای من قبول نكرد و گفت: من جای حشمت نمی‌ایستم. آمدم او را جای محسن زارع بگذارم معاون اطلاعات عملیات اما این را هم نپذیرفت.

مهر 63 رفتم دانشگاه. سه ماه بعد كه داشتم امتحان می‌دادم، حسن درویش فرستاد دنبال كه بیا عملیات در شرف انجام است. دو روز مانده به امتحان ریاضی كتاب و دفتر را بستم و رفتم جبهه تا در عملیات بدر شركت كنم. سبكبال و راحت می‌خواستم به عنوان یك نیروی تكاور و تك‌تیرانداز در عملیات شركت كنم. سر از پا نمی‌شناختم. رتم تیپ. حبیب شمایلی به بچه‌ها گفت: این را بگذارید تكاور. ظاهراً یكی از پاسگاه‌های عراقی آمده بود و در منطقه و در نیزارها چند تا كمین گذاشته بودند. بچه‌ها هم دنبال یك نیروی زبده بودندكه به این كمین‌ها بزند و راه را برای بقیه نیروها باز كند. بالاخره شدم مسئول همان آبراهی كه كمین در آن بود. در این فاصله شهید حسن درویش هم خیلی به احمد غلام‌پور فشار آورده بود كه همراه تیپ بیاید و با ما وارد عمل شود. غلام‌پور هم نامه‌ای داده بود كه اگر تیپ رضایت می‌دهد برو با آنها همكاری كن. خب، زمانی حسن درویش فرمانده تیپ بود و نیروهایش با حسن درویش كلی رودربایستی داشتند. با این حال پذیرفتند و قرار شد در عملیات آتی حسن درویش همراه تیپ شود.

درعملیات بدر، سر شناخت‌های قبلی‌ای كه در عملیات خیبر از منطقه و آبراه‌هایش به دست آورده بودم؛ مأمور شده بودم كه همراه حسن درویش با قایق به پاسگاه الیچ در آبراه تبوك حمله‌ور شوم. بعد از غروب آفتاب به نقطه‌ای رسیدیم كه دو كیلومتری ته آبراه پاسگاه الیچ بود. خودمان را استتار كردیم و منتظر شدیم تا هوا كاملاً تاریك شود. برای این حمله قبلاً دو بار در شط علی مانور داده و تمرین كرده بودیم. تیراندازی كرده و آرپی‌جی هم زده بودیم. قرار بود وقتی به فاصلة صدمتری پاسگاه رسیدیم، من و حسن با آرپی‌جی پاسگاه را نشانه برویم و بعدش با تیربار دوشكا و كلاش شلیك كنیم. طبق برنامه‌ریزی‌ای كه در ذهنمان كرده بودیم، با این كار در دم خفه‌شان می‌كردیم و فرصت كوچك‌ترین عكس‌العملی را هم بهشان نمی‌دادیم.

قبل از عملیات وقتی من داشتم مدام توی ذهن نقشه عملیات و برنامه‌ریزی‌هایمان را چك می‌كردم حسن درویش تند تند حرف‌هایی بهم می‌زد كه آن موقع نفهمیدم دارد برایم وصیت می‌كند. حتی یادم هست بهم گفت: كفش‌های فوتبال آدی‌داسم را كه آلمانی است و جنسش خیلی خوب است را بده به یوسف (یكی از بازیكن‌های تیم فوتبال توحید شوش) اون خیلی كفشامو دوست داره!

گفتم: باشه، میدم بهش! حتی نكردم بگویم تو چرا فكر می‌كنی خودت شهید می‌شوی، شاید تو ماندی و من رفتم! همان طور می‌رفتیم جلو. روبرویمان تاریك بود اما می‌شد حدس زد كه در سیصدمتری عراقی‌ها هستیم. آهسته گفت: حسن چه كار كنیم؟

او گفت: نظر تو چیه؟

تا آن روز در هر عملیاتی شركت كرده بودم، حسن فرمانده بود و من معاونش. به او گفتم: حسن جان! تو فرمانده‌ای. با هم كه تعارف نداریم بگو چكار كنیم! داریم هر لحظه بیش‌تر بهشان نزدیك می‌شویم. باز هم گفت: نه، نه! خودت می‌دونی...

دیدم داریم نزدیك به پاسگاه می‌رسیم اما هنوز هیچ كاری نكرده‌ایم به قایقچی گفتم: وایسا، دیگه پارو نزن، قایق رو همین جا نگه دار.

از سمت راستمان صدایی می‌آمد. حس كردم آنجا باید یك سنگر وجود داشته باشد. ما تا آن موقع فكر می‌كردیم كه فقط با یك پاسگاه طرفیم اما حالا فهمیده بودیم كه یكی نیستند و دو تا هستند. قرار بود وقتی پاسگاه را زدیم گودرز و نیروهایش پشتیبانی‌مان كنند اما حالا آنقدر به عراقی‌ها نزدیك شده بودیم كه دیگر حتی نمی‌توانستیم از بی‌سیم استفاده كنیم. گفتم: حسن جان، تو سنگر سمت راست رو بزن، منم روبرویی رو ... به فاصله صد و پنجاه متری كه رسیدیم صدای تحركات بچه‌ها را از دور شنیدیم. ظاهراً رمز عملیات اعلام و عملیات شروع شده بود. من و حسن انگشتانمان روی ماشة آرپی‌جی بود. اولین آرپی‌جی را من زدم. فكر می‌كنم شاید یك صدم ثانیه بعد از من حسن به سمت سنگر سمت راست شلیك كرد. آرپی‌جی من خورد به سنگر عراقی‌ها اما هم‌زمان تیربارش شروع كرد به تیراندازی. ما هم دوشكایمان شلیك می‌كرد. اصلاً متوجه نشدم كی آرپی‌جی را انداختم پایین و كلاش را از روی شانه‌ام درآوردم و روبرویم را بستم به رگبار. با قایق به سمت سنگر روبرو می‌یفتیم و همان طور شلیك می‌كردیم. تا قبل از اینكه به نزدیكی سنگر برسیم، فكر می‌كردیم با سنگر كوچكی طرفیم كه با قایقمان صاف می‌رویم داخلش؛ اما یك دفعه متوجه شدم از این خبرها نیست و با استحكاماتی روبرو هستیم كه اگر با آن برخورد كنیم خودمان و قایقمان نابود می‌شویم. سریع داد زدم: بپیچ، بپیچ! وقتی قایق پیچید من لبه قایق بودم. آنقدر به تیربار عراقی نزدیك شده بودیم كه برای یك لحظه می‌خواستم دست‌ بیاندازم و تیربارچی عراقی را بگیرم و بكشمش داخل آب! قایق كه پیچید سمت چپ، بعد از بیست، سی متر داخل نی‌ها گیر كرد. سریع موتور قایق را خاموش كردیم. عراقی‌ها هم یك ریز شلیك می‌كردند. ما سكوت كرده بودیم. تیربارمان هم گیر كرده بود. در فاصلة درگیری ما گودرز و نیروهایش رفته بودند سمت چپ نیزار و نمی‌دانستند كه ما در چه موقعیتی هستیم. آنها با همان تیرباری كه داشتند با دو تا پاسگاه درگیر می‌شوند دیگر خبر نداشتند كه ما پشت یكی از همین پاسگاه‌ها گیر كرده‌ایم و صدایمان به كسی نمی‌رسد. حسن گفت: حشمت چكار كنیم؟

گفتم: یه خورده صبر كن، بذار فكر كنم...

گفت: زود باش یه تصمیمی بگیر! گودرز و بچه‌هایش دارند اینجا رو می‌زنن! بذار شلیك كنیم...

واقعاً احتیاج به قدری فرصت داشتم تا بتوانم تصمیم خوب و عاقلانه‌ای بگیرم؛ اما حسن اصرار داشت كه ما باید از این طرف حمله كنیم والا بچه‌ها درب و داغان می‌شوند. خب من خیلی حسن را قبول داشتم. خیلی هم تلاش كردم كه با بی‌سیم با گودرز ارتباط برقرار كنم اما نشد... خلاصه تصمیم گرفتم دوشكا را آماده كنیم و هم‌زمان هم با آن شلیك كنیم هم با آرپی‌جی‌هایمان. دوشكا كه قدری شلیك كرد، تیربار عراقی‌ها چرخید سمتمان. فاصله‌مان هم با هم خیلی كم بود، نهایتاً شاید بیست متر! توی همین گیر و دار یك مرتبه دیدم حسن آرام نشست و تكیه داد به لبه قایق. خم شدم و نگاهش كردم. دیدم پیشانی‌اش غرق خون است. به حالت شوخی و خنده برای این كه بهش روحیه بدم آرام دم گوشش گفتم: حسن شهید شدی؟! دیدم جوابم را نداد. دستش را آرام آورد بالا و گذاشت روی صورتش. بعد آهسته پایش را دراز كرد كف قایق. باورم نمی‌شد به این آرامی دارد پرمی‌كشد. انگار شوخی شوخی حرفم جدی شده بود. فرصت تعلل نبود دوباره ایستادم به شلیك كردن؛ اما برای لحظه‌ای دیدم تیراندازی عراقی‌ها قطع شد. احساس كردم بدجور ترسیده‌اند و نمی‌دانند باید چكار كنند. صدای جر و بحثشان با همدیگر می‌آمد با صدای بلندگفتم: لاتخافوا... انتم مسلم، انا مسلم... تا این حرا را زدم دیدم دست‌هایشان را بردند بالا گفتند: دخیل خمینی... دخیل خمینی...

رفتم جلو و گودرز را صدا زدم. دوبة عراقی‌ها با آرپی‌جی‌ای كه زده بودیم سوراخ شده بود و آب تا زانوی عراقی‌ها آمده بود. با عقب تماس گرفتم. گردان‌هایی پشت سرمان در تردد بودند. پیكر غرق در خون حسن توی قایق بود. هوا گرگ و میش بود كه حسن را رساندم شط علی و پیكرش را گذاشتم و دوباره خودم برگشتم منطقه ...

بعد از عملیات بدر، با قاسم سلیمانی صحبت كردم كه برم لشكر 41 ثارالله. او هم خیلی استقبال كرد و گفت خیلی تمایل دارد به آنها بپیوندم. اما ظاهراً قسمت نشد و با دیدن محمود پریشانی و اصرارهای او برای ماندن در تیپ امام حسن، از رفتن منصرف شدم. محمود می‌گفت: حسن كه شهید شده، حبیب كه زخمی شده، سعیدی هم شهید شده، اگر تو هم بخواهی بروی پس كه می‌ماند برای تیپ؟! برگشتم تیپ و به عنوان فرمانده طرح عملیات به حسین‌ كلاه‌كج كه فرمانده تیپ بود، معرفی شدم. اتفاقات خوبی در این فاصله برای تیپ نیفتاده بود، تیپ از یك لشكر با كلی گردان به یك تیپ كوچك و گروهانی تبدیل شده بود. این وضعیت خیلی كلافه‌ام می‌كرد. سعی كردم تا جایی كه می‌توانم تغییراتی بدهم و تیپ را از این وضعیت دربیاورم.

در عملیات والفجر هشت، اختیار عمل بیش‌تری به من روی آورد. من هم سعی كردم با استفاده از این موقعیت عملیات‌پذیری تیپ را بالا ببرم. آن روزها جوّ تیپ طوری شده بود كه به خاطر تعداد نفرات كم و علاقه‌ای كه بین بچه‌ها وجود داشت، عملیات‌های كم‌تری بپذیرد و این باعث می‌شد كه امكانات و تجهیزات كمتری به تیپ تعلق بگیرد و رفته رفته كارنامة كاری‌اش خلوت شود. برای جاری كردن این تفكر جدید در جلسات مختلف شركت می‌كردیم و از آمادگی تیپ برای شركت در عملیات می‌گفتیم. حتی گاهی اگر پنجاه درصد توان و آمادگی برای شركت در عملیات داشتیم می‌گفتیم ما تا هفتاد و پنج درصد قضیه توانمندیم! می‌خواستیم با این حرف‌ها فضای فكری اطرافیان و فرماندهان را راجع به ریزش‌های تیپ امام حسن مجتبی(ع) مرتفع كنم. الحمدالله در عملیات والفجر هشت توانستیم یك چهره تهاجمی از تیپ امام حسن مجتبی(ع) ارائه دهیم. من در عملیات مدام در ذهنم تیپ امام حسن(ع) را با لشكر محمد رسول‌ا... مقایسه می‌كردم و دلم نمی‌خواست جایی از بقیه كم بیاوریم! حتی در موقعیتی با یك یگان از تیپ امام حسن مجتبی پا به پای بچه‌های سنگر 27 محمد رسول‌ا... رفتیم جلو.

در عملیات مهران یعنی كربلای یك یك وضع به همین شكل بود. آنجا هم تیپ روحیه جنگنده‌ای و تهاجمی اصلی خودش را نشان داد اما متأسفانه كم‌كم زمانی فرارسید كه مسئولین تصمیم گرفتند تیپ را منحل كنند و بدهند به تیپ 48 فتح. بعد از انحلال تیپ، عمدة بچه‌های امام حسن رفتند لشكر هفت ولی‌عصر از جمله من. تا حبیب زنده بود، من و او در محور بودیم. بعدها در بعضی عملیات‌ها مثل كربلای چهار، بعضی محورها به طور كامل دست بچه‌های بازماندة امام حسن مجتبی بود كه الحق و الانصاف جزو محورهای شاخص عملیات و نوك پیكانش بود. در كربلای چهار، حتی تا نزدیكی اسارت هم پیش رفتم.

توی تیپ امام حسن مجتبی كه بودیم دیگر فرق نمی‌كرد فارسیم یا كرد، لریم یا ترك... بین بهبهانی و شوشی و اهوازی هم هیچ فرقی نمی‌كرد. خیلی اذ بچه‌ها تا مدت‌ها فكر می‌كردند كه من بهبهانی‌ام. توی تیپ امام حسن دوستی و برادری بود كه حرف اول و آخر را می‌زد. هر كس وارد تیپ می‌شد طوری نمك‌گیرش می‌شد كه جدا شدنش از تیپ به آسننی برایش ممكن نبود. بچه‌ها به لحاظ روحی و اخلاقی آنقدر به هم نزدیك بودند كه از دو برادر با هم صمیمی‌ترشده بودند. این برادری و ایمان در كنار اعتقادی كه به حضرت امام(ره) داشتیم باعث شده بود، بچه‌ها هر لحظه بیش‌تر از پیش آمادة فداكاری باشند. بچه‌ها بدون هیچ چشم‌داشتی ایثار می‌كردند. واقعاً همه اجر را از خدا می‌خواستند نه از بندة خدا. صداقت در رفتراهای بچه‌ها موج می‌زد. حالا با این كه سال‌ها از پایان جنگ می‌گذرد اما وقتی در اجتماعاتی مثل همایش سالانة رزمندگان بازمانده تیپ امام حسن مجتبی(ع) دور هم جمع می‌شویم و دیداری از دوستان قدیمی تازه می‌كنیم، كلی روحیه می‌‌گیرم. به لطف خدا هنوز هم كه هنوز است بچه‌ها قرص و محكم سر عقایدشان ایستاده‌اند. این دید و بازدیدها حوادث ماندگاری هستند كه تأثیراتش برای دویست یا سیصدسال دیگر خواهد ماند. وقتی ما نباشیم و عده‌ای بخواهند از جنگ، از قسمتی برجسته از تاریخ انقلاب چیزهایی بدانند. نسل‌های بعد و بعدی باید بدانند رزمنده‌ها و شهدای ما چه كسانی بودند و چه كردند.

گاهی اوقات بعضی از دوستان می‌گویند می‌خواهیم برویم قبور امام‌زاده‌ها زیارت، من بهشان می‌گویم من می‌روم به زیارت قبر حسن درویش! وقتی فكر می‌كنم كه اگر بروم سراغ تاریخ اسلام و خدمات این شهدا را بررسی كنم، درمی‌یابم كه هیچ كم از این بزرگان كه نگذاشته‌اند، بلكه بیش‌تر هم گذاشته‌اند، دیگر چرا نشود برای خاك‌بوسی قبورشان لحظه‌شماری كرد؟!

برگرفته از وبلاگ تیپ خوبان

نظرات() 
اکبر
شنبه 21 بهمن 1391 08:54 ب.ظ
ممنون از وبلاگ زیبا و با محتوا
ولی لازم می دانم در مورد درد بزرگی که متا سفانه گریبان گیر مردم شوش شده را مطرح کنیم
امیدوارم شما هم در این رابطه مفصلا حرف بزنید که شاید آلام مردم تسکین یابد
این درد که گریبان مردم خوب شوش را گرفته سپرده هایی که مردم به امانت و اعتماد به صندوق باقرالعلوم کرده اند
و پول خود را به قرض داده اند و با تمامی مشکلات خود برای رفع مشکلات دیگران پا پیش گذاشته ولی متاسفانه مقاماتی که هیچ انتظاری از انها نمی رود که این عمل را در حق این خته کردند که امیدوارم بحث مفصلی را در این رابطه انجام دخید و اگه ممکنه مسولین ذیربط را دعوت و مصاحبه کنید
به هر حال ممنون از توجه شما
فرزند شوش
جمعه 15 دی 1391 10:36 ب.ظ
سلام خدا بر شهیدان گمنام شوش درود بر خط شکنان تیپ 15 امام حسن بیاد دلاور مردان گردان شهید دانش و جاویدان باد خاطره قهرمانان سالهای آتش و خون در شهر دانیال نبی و یکایک لاله های گلگون کفن . جانبازان فداکار ازادگان صبور و رزمندگان دریا دلی که آرزوی رسیدن دشمن متجاوز به شوش یعنی جداسازی خوزستان از پیکره میهن را بر دلش گذاشتند و با آرزوی تداوم راه مقدس ایثارگرانی که زخمها و زحمت های 8 سال مقاومت را بر شانه میکشند بخصوص خانواده معظم شهدا و جانبازان که امتحان شکیبائی آنها ادامه دارد
اخوی شهید هادی حیوری
دوشنبه 11 دی 1391 10:54 ق.ظ
زنده باد دلاور
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

طبقه بندی

نظرسنجی

    به نظر شما راه اندازی این بانك چقدر در پیشرفت شهرمان موثر می باشد؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :