تبلیغات
بانک نخبگان و دانش آموختگان عالی شهرستان شوش دانیال (ع) - گفتگو با سردارحشمت حسن زاده (قسمت اول)

بانک نخبگان و دانش آموختگان عالی شهرستان شوش دانیال (ع)

از همان روزهای كودكی پدر ذره ذره این مفاهیم را به كام فرزندانش می‌ریخت و آنها را با این مضامین آشنا می‌كرد. تا پایان دوره راهنمایی در شوش بودیم اما برای دبیرستان در اهواز بودیم. در هنرستان شبانه‌روزی‌ای در اهواز درس خواندم و دیپلمم را گرفتم. توی كل هنرستان ما چهار، پنج نفر بیش‌تر بچه‌ مذهبی نبودیم. فقط ما بودیم كه در مدرسه موقع اذان ظهر نماز می‌خواندیم. سال 56 به عنوان طرفدار انقلاب كلی با بچه‌ها صحبت می‌كردم. یك بار كه در اهواز بودیم دیدم نیروهای گارد شاه افتادند دنبال چند دانشجو و دستگیرشان كردند. وقتی پرسیدم چرا آنها را دستگیر كردند، گفتند آنها دانشجوهای انقلابی هستند. تعبیر دانشجوهای انقلابی خیلی به دلم نشست.

اوایل سال 57 وقتی به خاظر شلوغی‌های انقلاب مدارس و دانشگاه‌ها تعطیل شد، رفتم شوش. دیدم مردم بخشداری شوش را آتش زده‌اند. همه در حال فرار بودند اما من همان جا ایستاده بودم و نگاه می‌كردم. دیدم یك مرتبه یك گروهبان با داد و فریاد آمد سمتم. خیلی آرام گفتم: چی شد؟

او هم نه گذاشت و نه برداشت یك فحش ركیك نثارم كرد و گفت: ته سیگاری می‌اندازید و می‌گید چی شده؟

با حالت حق به جانب گفتم: مگه من سیگار می‌كشم كه بخوام ته سیگار بیاندازم؟!

گروهبان با پوتینش محكم كوبید به زانویم و به خاطر این حاضرجوابی خیز برد كه دستگیرم كند كه من معطل نشدم و فرار كردم. روزهای بعد مردم تصمیم گرفتند كه پاسگاه شوش را بگیرند. اتفاقاً خیلی‌هایشان هم مسلح بودند. من هم تیركمان و سنگ به دست به جمعشان می‌پیوستم و همراهی‌شان می‌كردم. انقلاب كه پیروز شد برگشتم اهواز. توی مدرسه جزو بچه‌های حز‌ب‌الهی و انجمن اسلامی بودم. امتحانات خردادماه را كه دادم دوباره برگشتم شوش. قصد ادامه تحصیل داشتم. می‌خواستم اوایل سال تحصیلی یعنی مهر بروم هندوستان و در دانشگاه‌های آنجا درس بخوانم. در فاصله‌ای كه مداركم برای ادامه تحصیل آماده شود، جریاناتی در دزفول و شش اتفاق افتاد. بعضی افكار منحرف وجود داشت كه داشتند تیشه به ریشة نهال انقلاب می‌زدند. من در آن جریانات طرفدار بچه‌های سپاه كه حافظ منابع انقلاب بودند، بودم. با پیش آمدند این اتفاقات كم‌كم شرایطی پیش آمد كه از صرافت ادامه تحصیل گذشتم و تصمیم گرفتم به سپاه بپیوندم.

«فرصت پوشیدن لباس پاسداری نبود»

وقتی پاسدار شدم، بعد از گذراندن دوره عمومی عقیدتی سپاه در اهواز از من پرسیدند: خب، حال امی‌خواهی كجا خدمت كنی؟

من هم جواب دادم: هر جای دنیا، نه فقط ایران! هر جا كه كاری از دستم برآید. هنوز دورة نظامی سپاه را تمام نكرده بودم كه جنگ شروع شد. هیچ موقع یادم نمی‌رود، با چند تا از بچه‌های سپاه توی دفتر نشسته بودیم كه دیدیم هواپیماها آمدند و نقاطی را در شهر بمباران كردند. پاسدارها و بسیجی‌هایی كه آن روز در دفتر بودیم سر جمع هفده نفر می‌شدیم. هنوز لباس پاسداری هم بهمان نداده بودند با همان لباس‌های نظامی همان موقع یك راست رفتیم جبهه بستان و سوسنگرد. یك هفته‌ای آنجا بودیم كه خبر آوردند به شوش حمله شده و بچه‌های شوش بروند آنجا. عراقی‌ها تا نزدیك كرخه پیش‌روی كرده بودند. از طرف دیگر هم آمده بودند در ارتفاعات و سایت را هم گرفته بودند؛ اما ما در جریان نبودیم. فقط گاهی سر و صدایی از سمت توپخانه عراق، آن هم شب‌ها می‌شنیدیم اما درك نظامی‌مان آنقدر بالا نبود كه بفهمیم چه اتفاقاتی در حال روی دادن است. آن موقع من به زور هجده سال را پر می‌كردم و تحلیل نظامی خاصی نداشتیم كه بتوانیم با كمك از آن حدود مرزها را تشخیص بدهم و بفهمم خطر تا كجا ما را تهدید می‌كند! حتی تا آن لحظه جز صدای تیر آن هم در تظاهرات‌ها، صدای چیز دیگری نشنیده بودم. برای اولین بار بود كه صدای توپ و بمباران می‌شنیدم. وقتی بچه‌های سپاه گفتند عراقی‌ها آمده‌اند لب كرخه، نمی‌دانستم یعنی چه؟!!!

اسلحه‌ها را در سپاه تقسیم كردند. به من ـ كه هنوز لباس پاسداری نداشتم ـ یك اسلحه‌ ام‌یك رسید! حتی در تقسیم‌بندی‌های نیروهایشان برای روز بعد، مرا همراه خودشان به حاشیه كرخه نبردند و گفتند همراه یكی، دو تا دیگر از بچه‌های شانزده، هفده ساله در مقر سپاه در شوش بمانیم! یك جورهایی در این اولویت‌بندی، بین آن تعداد اندك از نیروهای سپاه، شدم اولویت چهاردهم! اینها همه در حالی بود كه به لحاظ شجاعت و طرز فكر خودم را از خیلی از نیروهای اصلی آنجا كمتر نمی‌دیدیم اما حقیقتاً چاره‌ای نبود جز پذیرش تصمیماتشان.

غلام ؟ فرمانده عملیات سپاه و از لحاظ هیكل و جرئت، جوان پری بود. غلام بچه‌های سپاه و یكی، دو تا از هم محلی‌هایشان را برداشت و رفت. بعدها از بچه‌ها شنیدم كه وقتی رفتیم لب كرخه دیدیم عراقی‌ها تخت شده‌اند و دارند آن دست رودخانه آب‌تنی می‌كنند، حتی چهار دستگاه زرهی هم آورده‌اند لب آب! بچه‌ها بی‌معطلی شروع می‌كنند به تیراندازی. مقاومت بچه‌ها با چند اسلحه كلاشینكف، یك تیربار و یك آرپی‌جی كه دست غلام بود، آنقدر شدید و چشمگیر می‌شود كه عراقی‌ها تصور می‌كنند با یك گردان مواجه شده‌اند. نتیجه كار هم شد فرار عراقی‌ها و به جا ماندن اسلحه‌های سبك و چند دستگاه زرهی‌شان.

بعد از این ماجرا، با بچه‌های شوش رفتیم به جنگل‌هایی كه در حاشیه شرقی رودخانه وجود داشت و شروع كردیم به كندن چاله‌هایی به نام حفره روباه. روزها می‌رفتیم داخل این حفره‌ها و سرمان را با خار و خاشاك استتار می‌كردیم و شب‌ها می‌آمدیم بیرون و در منطقه گشت می‌زدیم. یك روز دیدم دو نفر ایستاده‌اند و دارند به تیوپ باد كردة یك تراكتور چوب می‌بندند تا بتوانند با آن از رودخانه رد شوند. دلم می‌خواست من هم كاری كنم. رفتم كمكشان. یكی از آنها كه بعدها فهمیدم سردار حسن درویش است، خیلی خسته بود. بعد از سلام و احوال‌پرسی با هم گفتم بگذارید كمكتان كنم. آنها هم پذیرفتند. دو، سه ساعت و رفتیم تا نتوانستیم یك بلم درست كنیم. وقتی بلم درست شد، حسن درویش، حمید سیلانی و حسن سرخه سر یك طناب را گرفتند و سوار بلم شدند و طناب را به آن سر رودخانه بردند و جایی به یك درخت وصل كردند. از آن به بعد هر كس می‌خواست آن طرف آب سركی بكشد و نگهبانی بدهد، اسلحه و وسایلش را می‌گذاشت توی بلم و سوار می‌شد و دست به طنابی كه دو سر رودخانه را به هم وصل می‌كرد می‌گرفت و می‌رفت آن طرف. در همین رفت و آمدها بود كه اسلحه‌های جامانده از عراقی‌ها به این طرف آورده شد. كم‌كم در همان منطقه سرپلی برای جبهه شوش ایجاد شد كه بعدها در عملیات‌هایی در تاریخ 21 اردیبهشت 60 و 25 فروردین 61 مورد استفاده قرار گرفت.

جنگ در جریان بود و من به عنوان یك نیروی آزاد، چابك و پرانرژی هر جا كاری پیش می‌آمد، بودم. اولین باری كه از من خواستند، بروم و خمپاره شلیك كنم هیچ موقع یادم نمی‌رود. تا آن موقع چنین كاری نكرده بودم اما مطمئن بودم كه خیلی زود از پسش برمی‌آیم. در جبهه شوش بودیم. خمپاره شصت را گرفتم دستم و شلیك كردم... به لطف خدا اینجا هم خیلی زود راه افتادم. چند روزی هم در آن جبهه مرا گذاشتند مسئول تداركات اما خیلی زود عذرم را خواستند و گفتند تو به درد این كار نمی‌خوری و دو روزه همة چیز را تمام می‌كنی! راست می‌گفتند. وقتی رزمنده‌ای می‌آمد و می‌گفت: ده تا كنسرو بده، بدون هیچ چك و چانه‌ای ده كنسرو را می‌دادم دستش! پیش خودم می‌گفتم چه كسی بخورد بهتر از رزمنده‌ها!!!

بعد رفتم برای شناسایی. البته آن موقع نمی‌دانستم اسم كاری كه می‌كنم «شناسایی» است.فقط می‌دانستم كه می‌رویم تا ببینمی عراقی‌ها كجا هستند! یك روز هم یك دسته از ارتشی‌ها آمدند كه بروند جایی عملیات چریكی انجام بدهند. آنها از ما كسی را می‌خواستند تا به منطقه وارد باشد. با این كه صبح همان روز با حسن درویش و اوس میرزا رفته بودیم شناسایی و خیلی هم خسته شده بودیم، به حسن درویش گفتم من بروم؟

گفت: می‌تونی؟

گفتم: آره، می‌تونم.

گفت: برو، به سلامت.

آن روز، اولین مرتبه‌ای بود كه به عنوان راهنما و در ظاهر یك پاسدار كوچك كه هنوز هیچ مویی در صورتش نروییده بود، همراه یك جمع سن و سال‌دار ارتشی رفتم عملیات. ارتشی‌ها را تا نزدیك عراقی‌ها بردم و گفتم: اینم عراقیا!

آنها هم نه گذاشتند و نه برداشتند و گفتند: حال چه كار كنیم؟!

متعجب از سؤالشان گفتم: اگه من فرمانده بودم، بلد بودم چه كار كنم اما شما فرماندهید...

باز هم دیدم كاسة چه كنم چه كنم دستشان گرفته‌اند و رو به من می‌گویند چه كار كنیم. من هم دو، سه مرتبه دیگر همان حرف قبلی‌ام را تكرار كردم. دیدم یك مرتبه فرمانده‌شان درآمد و گفت: باباجان! اصلاً شما فرمانده... بگو چه كار كنیم؟!

گفتم: نه، این طوری فایده ندارد. باید به نیروهایت بگویی كه من فرمانده‌ام اینطوری آنها به حرفم گوش نمی‌دهند!

فرمانده دسته ارتشی‌ها رو كرد به نیروهایش و گفت: آقاجون، از این به بعد ایشون فرمانده است، شیرفهم شد؟!

خیالم راحت شد. همان طور كه شهید اوس میرزا صبح آن منطقه را فرماندهی كرده بود، رفتار كردم و دستور تیراندازی به سمت عراقی‌ها كه دویست متری با آنها فاصله داشتیم، دارم. اگر آرپی‌جی داشتیم، می‌توانستیم خودم حداقل دو، سه تا تانك بزنم اما با همان وضعیت، كلی تلفات از عراقی‌ها گرفتیم و برگشتیم. موقع برگشت فرمانده ارتشی كه فرد مخلصی بود مرا برد پیش فرمانده گردانشان، سرگرد باقری و گفت: قربان، این پاسدار كه به عنوان راهنما با ما آمد، راهنمایمان نبود بلكه فرمانده‌مان بود! منهیچ كاری در مقابل زحمت‌های ایشون نكردم!

او نسبت به من لطف داشت اما روحیة من هم طوری بود كه خیلی دیر خودم را باور می‌كردم. مثلاً‌ اوایل اصلاً به خودم اجازه نمی‌دادم كه آرپی‌جی بزنم و همیشه می‌گفتم بچه‌های آرپی‌جی‌زن خیلی بهتر از من عمل می‌كنند. خودم را بند ژسه‌ای كرده بودم كه آنقدر تمیزش كرده بودم و بهش سنباده زده بودم كه هیچ موقع گیر نمی‌كرد. اما گاهی وسط معركه می‌دیدم جایی ایستاده‌ام كه تانك در تیررس نگاهم قرار دارد و راحت می‌توانم بزنمش در حالی كه آرپی‌جی‌زن‌ها حداقل صدمتر از من عقب‌تر هستند. همة این اتفاق‌ها و این ازمون‌ها و خطاها بهم ثابت كرد كه می‌توانم.

در حتی عملیات بیست و پنجم فروردین سال ؟ وقتی حسن سرخه شد فرمانده عملیات و من شدم معاونش، وقتی او مرا به عنوان معاونش انتخاب كرد، خیلی تعجب كردم. فكر می‌كردم كار شاقی است كه از عهده‌ام برنمی‌آید. سردار سرلشكر شهید دكتر مجید بقایی، آن موقع فرمانده محور شوش بود. او آمد پیش حسن سرخه و راجع به اهمیت عملیات توضیحاتی داد. تا آن روز هر عملیاتی در منطقه انجام داده بودیم ایزایی بود، اما این بار سطح عملیات بسیار وسیع و هدفش گرفتن زمین از دشمن بود. قرار بود در این عملیات روستای شلبیه را آزاد كنیم. قرار بود در این عملیات از چهار نقطه اصلی وارد عمل شویم. ما می‌بایست از جنوب وارد عمل شده و تپه شصت را می‌بریدیم و دشمن را قیچی می‌كردیم. گروه دیگر یعنی رحیم درویش و گروهبان یاری نیروهایش هم می‌بایست از سمت شمال حمله كنند.

دو، سه روز مانده به عملیات، مجید بقایی فرستاد دنبال من و حسن سرخه. ما هم از ؟ رفتیم منطقه شلبیه. یكی دو تا هم نیرو از تروی؟ با خودمان بردیم آنجا بهمان نیرو دادند و خودمان شدیم همه كاره گروه. عملیات شروع شد. ناخودآگاه ژسه‌ام را گذاشتم زمین و آرپی‌جی برداشتم. بچه‌ها بعد گفتند اگر توی منطقه شوش دو تا آرپی‌جی‌زن دقیق داشته باشیم یكی‌شان شما و آن یكی حسن درویش است. حسن درویش آنقدر دقیق شلیك می‌كرد كه از دیدن حركات و دقتش كیف می‌كردم.

دو، سه روز بعد از شروع عملیات یعنی بیست و هفتم ؟ همة نیروها وارد عمل شده بودند و دیگر هیچ كس به عنوان پشتیبان و احتیاط وجود نداشت. یعنی به عبارتی تمام 108 نفر نیرو وارد عمل شده بودند. تعدادی هم زخمی و شهید داده بودیم. همه خسته و داغان بودیم. خیلی دلم می‌خواست فرصتی پیدا كنم و برای چند دقیقه هم كه شده استراحت كنم. رفتم داخل سنگر و دراز كشیدم. خوابم می‌آمد اما اضطراب عملیات و بچه‌ها اجازه نمی‌داد چشم روی هم بگذارم. خیلی سعی كردم برای یكی، دو ساعت هم كه شده خودم را بزنم به بی‌خیالی اما، نشد كه نشد. به خاطر همان یك ساعت تعلل به خودم نهیب می‌زدم كه بابا بی‌غیرتی هم حدی داره! بلند شو برو و به كارت برس!!! آمدم بیرون حسن سرخه مجروح شده بود. خبری هم از حسن درویش نداشتم. رفتم سمت مرتضی؟ دیدم تنها ایستاده و كسی كنارش نیست گفتم: اگه كاری داری من آماده‌ام...

مرتضی خیلی كیف كرد و سر حال آمد. از حرفم روحیه گرفته بود. گفت: بیا برویم منطقه رو ببینیم. از این كه توانسته بودم او را خوشحال كنم راضی بودم. رفتیم در منطقه‌ای كه عملیات كرده بودیم. منطقه‌ای را كه گرفته بودیم عراق با یك پاتك پس گرفته بود. یك لحظه وحشت برمان داشت كه نكند عراقی‌ها از خستگی و مجروح شدن بچه‌هایمان سوءاستفاده كند و بیاید این طرف!

ده روز بعد از عملیات، خط به لطف خدا ثابت و پدافند تشكیل شد. چند وقت بعد به من، حسن سرخه و حمزه ؟ گفتند كه بروید اهواز و دورة اطلاعات عملیات را آنجا ببینید. با بچه‌ها رفتیم اهواز خیابان بیست و چهار متری اما بهمان گفتند كه شما باید برای طی این دوره بروید سوسنگرد. رفتیم سوسنگرد و یك هفته در كلاس‌ها شركت كردیم. مربی‌مان شهید مهدی زین‌الدین بود. نقشه‌خوانی، قطب‌نما و بسیاری از آموزش‌های اطلاعات، عملیات را دیدیم و برگشتیم شوش تا سی و یكم ؟ كه عملیا جدید انجام شود، من، حمزه و حسن به عنوان نیروهای شناسایی فعال بودیم. عملیات كه شروع شد، سه محور برایش تعریف كردند. مسئولیت دو تا از محورها افتاد بر عهدة حسن درویش و رحیم درویش، یكی‌شان هم كه محور شمالی بود و از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود افتاد بر عهدة من!‌ بدون این كه معاونی برایم معرفی كنند، بیست، سی نفر نیروی جدید به من دادند و گفتند كارم را شروع كنم. خودم شدم فرمانده، خودم می‌رفتم شناسایی، خودم آرپی‌جی می‌زدم، خودم مسئول اطلاعات بودم و ... عملیات كه تمام شد چشم و گوشمان راجع به خیلی از مسائل نظامی باز شده بود. با توجه به آموزش‌هایی كه زین‌الدین به ما داده بود، فهمیدم كمرة شیار چیست؟ ارتفاعات روی نقشه به چه صورت هستند... بعد از عملیات ؟ شیخی كه فرمانده اطلاعات عملیات بود شهید شد و نفر جدیدی به نام علیرضا زمان كه بعدها شهید شد، بهمان معرفی شد. كم‌كم افراد جدیدی مثل حمدالله زارعی بهمان اضافه شد. خودمان حمزه را كردیم مسئول گروه چهار نفرة اطلاعات عملیاتمان. البته آن روزها آنقدر اخلاص بچه‌ها بالا بود كه همگی از زیر بار مسئولیت فرماندهی شانه خالی می‌كردند و دنبال اسم و رسم نبودند. همه دوست داشتند به عنوان یك نیروی عادی خدمت كنند و اسم و رسمی را به یدك نكشند.

یك اتاق در شورش برای واحد اطلاعات و عملیات دادند دستمان. وقتی وارد اتاق شدم دیدم كلی مدارك و اسناد به هم ریخته آنجاست. حمزه جایی كار داشت به همین خاطر به من گفت كه می‌رود و زود هم برمی‌گردد تا هم سر و سامانی به اتاق بدهیم. من كه از دوران مدرسه و هنرستان مرد منظم و باانضباطی بودم دست به كار شدم و كاری كردم كه دو ساعت بعد وقتی حمزه برگشت، همه چیز مرتب و منظم شده بود. حمزه حسابی كیف كرد. روی كمرها و قفسه‌هایی كه در اتاق بود تاریخ زده و اسناد را مرتب داخلشان چیده بودم.

آن روزها درمنطقه خودمان دو جبهه داشتیم. یكی جبهه شوش و دیگری جبهه عنكوش كه به جبهه دزفول معروف بود. هر كدام هم فرمانده و نیروی اطلاعات عملیات داشت كه هم پای هم در جلساتی كه در اهواز تشكیل می‌شد، شركت می‌كردند. جبهه دزفول از دشت عباس تا زعن بود و ما یك جورهایی به اطلاعات آنها نیازمند بودیم. این شد كه به حمزه گفتم باید از آنجا هم برایمان خبر بیاوری تا ما بتوانیم اشراف خوب و كاملی رو منطقه داشته باشیم. كم‌كم بچه‌هایی مثل محمدرضا پورمهدی و ؟ شاه‌حسینی كه از بچه‌های دزفولی بودند در عنكوش كار می‌كردند به جمعمان اضافه شدند تا از این طریق اطلاعاتمان تكمیل شود.

قبل از شروع عملیات فتح‌المبین در قرارگاه فجر به فرماندهی شهید بقایی سه تیپ تشكیل شد. تیپ المهدی به فرماندهی علی فضلی، تیپ هفده قم به فرماندهی حسن درویش و تیپ امام سجاد(ع) به فرماندهی مرتضی ؟. فرماندة اطلاعات تیپ امام سجاد(ع) هم عزت حجازی و من هم بنا به تشخیص مجید بقایی و حمزه كربلایی كه در اطلاعات شوش بود، شدم فرمانده واحد اطلاعات عملیات تیپ المهدی. تیپ در چهارده كیلومتری شمال شوش در شهرك خلخالی تشكیل شده بود و من هم از واحد اطلاعات عملیات جبهه شوش همراه علیرضا زمان و جواد صادقی رفتم آنجا. آنجا مرا به سردار فضلی معرفی كردند. همان جا كارم را شروع كردم. علیرضا زمان را كردم معاونم. تعدادی هم نیروی شناسایی داند بهم كه احتیاج به آموزش داشتند. البته بعدها انسان‌های بزرگی از بین آنها درآمد مثل مراد دولت‌شاهی. با كم‌ترین امكانات موجود كار می‌كردیم. دوربین دید در شبمان خیلی ضعیف بود. وسایل‌های شناسایی‌مان در حد بسیار ابتدایی بود؛ اما با همان‌ها بهترین شناسایی‌ها را انجام می‌دادیم، حتی بچه‌هایمان شاهكارهای نظامی هم خلق می‌كردند. در عملیات فتح‌المبین با بچه‌های تیپ سه لشكر 77 ادغام شده بودیم. قرار بود یك گردان از ما و یك گردان از آنها با هم وارد عمل شویم اما اطلاعاتش همه بر عهدة ما بود. ما هم چند تا سرباز مخلص كه تمایل شخصی داشتند با ما همكاری كنند را برداشتیم و بردیم برای شناسایی، بقیه را هم گذاشتیم تا نقشه بكشند و فتوكپی كنند. تیپ سه لشكر 77 توی هفت تپه مقری داشت برای تفسیر عكس‌ هوایی. فرمانده تیپ مجوز ورود به اتاق نقشه‌اش را به من داد. می‌رفتم و پشت دوربین‌هایشان می‌ایستادم و با آنها عكس‌های هوایی را كه با دوربین برجسته‌شان داده می‌شد، نگاه می‌كردم. برایم خیلی جالب بود. تا آن موقع من فقط با ذره‌بین عكس‌ها را دیده بودم و هیچ وقت با دستگاه رصدشان نكرده بودم. آنجا بود كه متوجه شدم ما چقدر غریبانه می‌جنگیم و چقدر مظلومانه با وسایل ابتدایی‌مان كنار می‌آییم.

یكی از سرهنگ‌های ارتشی كنارم بود. خواستم با او شوخی‌ای كرده باشم. درست بود كه امكاناتمان حداقل بود اما هیچ كدام از این‌ها باعث شده بود كه جایی در جنگ و شناسایی كم بگذاریم. من قبلاً در نقشه با كمك شناسایی‌هایی كه قبلاً انجام داده بودم، تمام موقعیت‌ها را به دست آورده و كشیده بودم. حتی سنگرهای عراقی‌ها را هم كشیده بودم و جای همه‌شان را می‌دانستم. سرهنگ را صدا كردم پشت دوربین و گفتم: جناب سرهنگ سیم‌خاردارهای دو متری این درخت‌ها و اون تانك سوخته را می‌بینید؟!

البته خودم هم سیم‌خاردارها را نمی‌دیدم اما قبلاً می‌دانستم كه وجود دارند. سرهنگ رو كرد و گفت: سبحان‌ا...! تو داری با این دستگاه سیم خاردارها رو هم می‌بینی؟!

گفتم: اِ... مگه شما نمی‌بینی، ببین از اینجا اومدن، بعد از داخل این شیار رفتن تا یك متر جلوتر از لاشه تانك!

نگاه معنی‌داری بهم كرد و گفت: بازم بگید مرگ بر امریكا! مرگ بر انگلیس! سپاه همه‌تان را می‌فرستد انگلیس و امریكا تا دوره‌های پیشرفته نظامی را ببینید، آن وقت شما مشت‌هایتان را گره می‌كنید و شعار می‌دهید! بعد هم پشت پرده با آنها رابطه دارید... بعد از آن ماجرا بهم گفت: فلانی من یك كاغذ بهت میدم كه هر وقت دوست‌داشتنی بیای اینجا و تو تفسیر عكس كمك بچه‌ها كنی.

برگرفته از وبلاگ تیپ خوبان

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

طبقه بندی

نظرسنجی

    به نظر شما راه اندازی این بانك چقدر در پیشرفت شهرمان موثر می باشد؟





آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :